روز نامه این هفته

دریافت نسخه همراه نامه رفسنجان

تبلیغات سایت

نامه علی (ع) به اختلاس گر حکومتی

... چون فرصت به دست آوردى به مردم خيانت كردى و هر چه از اموالى كه براى بيوه‌زنان و يتيمان نهاده بودند ربودى، مثل گرگی تيزچنگ که بره مجروح را مى‌ربايد.

اموال مسلمانان را با دلى آسوده ربودی، بدون آنكه خود را در اين اختلاس گناهكار پندارى.

واى بر تو! چنان مى‌پنداشتی كه ميراث پدر و مادرت را مى‌برى.

سبحان الله؛ آيا به قيامت ايمان نداری؟ آيا از روز حساب بيمناک نیستی؟

چگونه آشاميدن و خوردن بر تو گواراست در حالی که آنچه مى‌خورى و مى‌نوشی از حرام است.

از خداوند بترس و اموال اين قوم را بازگردان كه اگر چنين نكنى و خداوند مرا بر تو پيروزى دهد، با اين شمشير، كه هر كس را ضربتى زده‌ام به دوزخش فرستاده‌ام، تو را نيز خواهم زد.

به خدا سوگند، اگر از حسن و حسين نیز چنين عملى سر مى‌زد، نه با ايشان مدارا و مصالحه مى‌نمودم و نه هيچ‌يك از خواسته‌هایشان را برآورده می‌کردم، تا آنگاه كه حق را از ايشان بستانم.

به خدا سوگند كه آنچه تو به حرام از اموال مسلمانان برده‌اى، اگر به حلال به دست من مى‌رسيد، دلم نمى‌خواست براى بازماندگانم به ميراث نهم!!

نامه ۴۱ نهج البلاغه (با تلخیص)

خدای من

پادشاهی را وزیری عاقل بود از وزارت دست برداشت.

پادشاه از دیگر وزیران پرسید وزیر عاقل کجاست؟

گفتند: از وزارت دست برداشته و به عبادت خدا مشغول شده است.

پادشاه نزد وزیر رفت و از او پرسید:

از من چه خطا دیده ای که وزارت را ترک کرده ای؟

گفت از پنج سبب:

اول: آنکه تو نشسته می‌بودی و من به حضور تو ایستاده می‌ماندم اکنون بندگی خدایی می‌کنم که مرا در وقت نماز هم، حکم به نشستن می‌کند.

دوم: آنکه طعام می‌خوردی و من نگاه می‌کردم اکنون رزاقی پیدا کرده‌ام که او نمی خورد و مرا می‌خوراند.

سوم: آنکه تو می خوابیدی و من پاسبانی می‌کردم اکنون خدای چنان است که هرگز نمی‌خوابد و مرا پاسبانی می‌کند.

چهارم: آنکه می‌ترسیدم اگر تو بمیری مرا از دشمنان آسیب برسد اکنون خدای من چنان است که هرگز نخواهد مرد و مرا از دشمنان آسیب نخواهد رسید.

پنجم: آنکه می‌ترسیدم اگر گناهی از من سرزند عفو نکنی، اکنون خدای من چنان رحیم است که هر روز صد گناه می‌کنم و اومی بخشاید .

شرمنده

روزی پسری از خانواده میانی و نسبتاً مرفه، متوجه شد مادرش از همسایه فقیر خود نمک طلب می کند.

متعجب به مادرش گفت که دیروز کیسه ای بزرگ نمک برایت خریدم، برای چه از همسایه نمک طلب می کنی؟

مادر گفت: پسرم، همسایه فقیر ما، همیشه از ما چیزهایی طلب می کند، و دوست داشتم از آنها چیز ساده ای بخواهم که تهیه آن برای آنها سخت نباشد، درحالی که هیچ نیازی به آن ندارم، ولی دوست داشتم وانمود کنم که من نیز به آنها محتاجم، تا هر وقت چیزی از ما خواستند، طلبش برای آنها آسان باشد، و شرمنده نشوند.

دنبال شکستگی ها نباش

پیرزنی دو کوزه آب داشت که آنها را آویزان بر یک تیرک چوبی بر دوش خود حمل می کرد! یکی از کوزه ها ترک داشت و مقدارى از آب آن به زمين مى ريخت، در صورتی که دیگری سالم بود و همیشه آب داخل آن به طور کامل به مقصد می رسید! به مدت طولانی هر روز این اتفاق تکرار می شد و زن همیشه یک کوزه و نیم آب به خانه می برد! ولی کوزه شکسته از مشکلی که داشت، بسیار شرمگین بود که فقط می توانست نیمی از وظیفه اش را انجام دهد! پس از دو سال، سرانجام کوزه شکسته به ستوه آمد و با پیرزن سخن گفت! پیرزن لبخندی زد و گفت هیچ توجه کرده ای که گلهای زیبای این جاده در سمت تو روییده اند و نه در سمت کوزه سالم!؟ اگر تو اینگونه نبودی این زیبايی ها، طروات بخش خانه من نبود! طی این دو سال این گلها را می چیدم و با آنها خانه ام را تزیین می کردم!

هر یک از ما شکستگی خاص خود را داریم ولی همین خصوصیات است که زندگی ما را در کنار هم لذت بخش و دلپذیر می کند! باید در هر کسی خوبی هایش را جستجو کنیم و بیاموزیم! پس به دنبال شکستگی ها نباش که همه به گونه ای شکستگی داریم، فقط نوع آن متفاوت است!

یک امتیاز ویژه برای زائران قبرحاج قاسم سلیمانی

سنگ قبر حاج قاسم اهدایی از حرم امام حسین(ع) می باشد و این سنگ قبر سابق اربابمان امام حسین(ع) است که تعویض شده و اکنون بر مزار مطهر حاج قاسم قرار داده شده.

کسی که بالای سر قبر مطهر حاج قاسم می نشیند و دست روی سنگ قبر این شهیدعزیز میگذارد و برایش فاتحه میخواند در واقع دست بر سنگ قبر مطهر امام حسین(ع) می گذارد.

حاج قاسم به خواست خدا امنیت در عراق برقرار کرد و این فرصت برای شیعیان و عاشقان اهل بیت(ع) فراهم شد تا به زیارت عتبات عالیات بروند. مسیر پیاده روی اربعین را برای عاشقان اهل بیت(ع) باز کرد تا با خیالی آسوده پیاده به دیدار سیدالشهدا(ع) بشتابند و پس از شهادتش هم باز این فرصت را به عاشقان اهل بیت(ع) داده تا بتوانند مستقیم سنگ قبر امام حسین(ع) را لمس کنند.

شما وقتی به زیارت امام حسین(ع) می روید امکان ندارد بتوانید سنگ قبر مطهر امام را لمس کنید ولی امام حسین(ع) این امتیاز بزرگ را تقدیم سرباز بی ادعای خودش یعنی حاج قاسم کرده تا زائران حاج قاسم سنگ قبر فرزند زهرا(س) را لمس کنند و تبرک بجویند.‏

حس خوب برتر بودن

دریکی از مدارس، معلمی دچار مشکل شد و موقتا برای یک ماه معلم جایگزینی بجای او شروع به تدریس کرد. این معلم جایگزین در یکی از کلاسها سوالی از دانش آموزی کرد که او نتوانست جواب دهد، بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن و مسخره کردن او کردند.

معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از اعتماد به نفس پایینی برخوردار است و همواره توسط هم کلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.

زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند، معلّم آن دانش آموز را فرا خواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده، آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.

در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند، دستش را بالا ببرد.

هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.

تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود.

بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.

معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.

در طول این یک ماه، معلّم جدید هر روز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد. کم کم نگاه همکلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد. دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.

آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماحد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خِنگ " می نامید، نیست. پس دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند. آن سال با معدّلی خوب قبول شد و به کلاس های بالاتر رفت، در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.

روزی پیامبر اکرم(ص) یک درهم به سلمان و یک درهم به ابوذر داد. سلمان درهم خود را انفاق کرد و به بینوایی بخشید، ولی ابوذر با آن لوازمی خرید.

روز بعد پیامبر دستور داد آتشی افروختند. سنگی نیز روی آن گذاشتند. همین که سنگ گرم شد و حرارت و شعله‌های آتش در سنگ اثر کرد، سلمان و ابوذر را فراخواند و فرمود: «هر کدام باید بالای این سنگ بروید و حساب درهم دیروز را پس بدهید.» سلمان بدون درنگ و ترس، پای بر سنگ گذاشت و گفت: «در راه خدا انفاق کردم» و پایین آمد. وقتی که نوبت به ابوذر رسید، ترس او را فراگرفت. از اینکه پای برهنه روی سنگ داغ بگذارد و خرید خود را شرح دهد، وحشت داشت.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمود:

« از تو گذشتم؛ زیرا حسابت به طول می‌انجامد، ‌ولی بدان که صحرای محشر از این سنگ داغ‌تر است».

حکایت

در حالات حضرت آيت الله آقاى سيد محمد باقر شفتى ذكر شده كه آن مرحوم اوايل تحصيلات خود در نجف اشرف از حيث فقر بر او بسيار بد می گذشت و غالبا ايشان از براى قوت لايموت خود معطل بودند.

آخر الامر نجف را ترك كرد و به حوزه علميه اصفهان آمد در آنجا هم به او سخت می گذشت.

فرموده بود: مدتى بر من گذشت نداشتم تا اينكه بسيار ضعيف شدم روزى در مدرسه نماز وحشتى آوردند تقسيم كردند به مقدار يك نماز هم به من دادند پيش خود گفتم مدتى است گوشت نخورده ام بهتر است قدرى گوشت بخرم رفتم بازار يك جگر گوسفند خريدم.

در مراجعت برخوردم به خرابه اى ديدم سگى در كنار خرابه از گرسنگى حال حركت ندارد و شير در پستان او خشكيده است می گوید: دلم بحال سگ سوخت چون ديدم بچه هاى او به زير سينه او چسبيدهاند من آن جگر را قطعه قطعه نمودم و به سوى او افكندم تا تمام شد آن سگ سر خود را بطرف آسمان بلند كرد و چند مرتبه صدا زد.

طولى نكشيد كه شفت كه محل اصلى من است يكى از ثروتمندان آنجا وجه زيادى براى من فرستاد و لكن در نامه قيد كرده بود كه راضى نيستم يك درهم آن را صرف كنى بلكه بايد آن را در نظر شخصى امينى بگذارى تا اينكه سرمايه كسب خود قرار دهد و از منافع آن استفاده كنى چون به دستور او عمل نمودم خداوند به من ثروت فوق العاده عنايت كرد كه چهار صد كاروانسرا و دو هزار دكان خريدم و يك دهى خريدارى نمودم كه مال التجاره او در هر سالى نهصد خروار برنج می شد.

و در هر سال ماليات مستغلات من به هفده هزار تومان می رسيد (البته پول آنزمان) و عائله من حدود سيصد نفرند.

***

جنگ زرگری

در روزگاران قدیم هر گاه مشتری به ظاهر پولداری وارد بعضی از دکان‌های زرگری می‌شد و از کم و کیف و عیار و بهای جواهر پرسشی می‌کرد، زرگر فوراً بهای جواهر مورد پرسش را چند برابر بهای واقعی آن اعلام می‌کرد و به شکلی (مانند علامت یا چشمک و فرستادن شاگردش)، زرگر مغازه همسایه را خبر می‌کرد تا وارد معرکه شود. زرگر دوم که به بهانه‌ای خود را نزدیک می‌کرد به مشتری می‌گفت که همان جواهر را در مغازه‌اش دارد و با بهای کمتری آن را می‌فروشد. بهای پیشنهادی زرگر همسایه کمتر از بهای زرگر اولی اما هنوز بسیار بالاتر از بهای اصلی جواهر بود.

در این حال زرگر اولی جنگ و جدلی با زرگر دومی آغاز می‌کرد و به او دشنام می‌داد که: «داری مشتری مرا از چنگم در می‌آوری» و از این گونه ادعاها.

زرگر دوم هم به او تهمت می‌زد که: «می‌خواهی چیزی را که این قدر می‌ارزد به چند برابر بفروشی و سر مشتری محترم کلاه بگذاری.»

خلاصه چنان قشقرقی به راه می‌افتاد و جنگی درمی‌گرفت که مشتری ساده‌لوح که این صحنه را حقیقی تلقی می‌کرد بی‌اعتنا به سر و صدای زرگر اول، به مغازه زرگر دوم می‌ رفت و جواهر موردنظر را بدون کمترین پرسش و چانه‌ای از او می‌خرید و نتیجه آن بود که مشتری ضرر می‌کرد و دو زرگر، سود به دست آمده را میان خود تقسیم می‌کردند.

این جنگ که یکی از حیله‌های برخی زرگران برای فریفتن مشتری و فروختن زیورآلات به او بوده است، رفته رفته از بازار طلافروشان فراتر رفته و در ادبیات فارسی به صورت اصطلاح درآمده است.

 

تاجر میمون

روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید.

ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند.

به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت.

با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و ...

در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.

این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید.»

روستایی‌ها که وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند...

هیچی دیگر! از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون و پول هایی که از دست داده بودند.

 

 

آیا چشم شما هم درد می کند؟

می‌گویند در كشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میكرد كه از درد چشم خواب نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق كرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

وی پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زیاد، درمان درد خود را مراجعه به یك راهب مقدس و شناخته شده می بیند. وی به راهب مراجعه می كند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می کند كه مدتی به هیچ رنگی به جز رنگ سبز نگاه نكند.

وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور می دهد با خرید بشكه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی كند. همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض می كند. پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می‌آید را به رنگ سبز و تركیبات آن تغییر می دهد و البته چشم دردش هم تسكین می‌یابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشكر از راهب وی را به منزلش دعوت می‌نماید راهب نیز كه با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد می شود متوجه می شود كه باید لباسش را عوض كرده و خرقه‌ای به رنگ سبز به تن كند. او نیز چنین كرده و وقتی به محضر بیمارش می رسد از او می‌پرسد آیا چشم دردش تسكین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشكر كرده و می گوید: " بله. اما این گرانترین مداوایی بود كه تاكنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید بالعكس این ارزانترین نسخه‌ای بوده كه تاكنون تجویز كرده‌ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها كافی بود عینكی با شیشه سبز خریداری كنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

برای این كار نمی توانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلكه با تغییر چشم اندازت می توانی دنیا را به كام خود درآوری. تغییر دنیا كار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش می باشد.

 

Back to Top

پیاده سازی و طراحی توسط گروه نرم افزاری آنی