روز نامه این هفته

دریافت نسخه همراه نامه رفسنجان

تبلیغات سایت

اوقات شرعی

13 December 2017
چهارشنبه 22 آذر 1396
24 ربیع‌الاول 1439

جدول زندگی:
در جمعی نشسته بودم. بی حوصله بودم طبق عادت همیشگی، مجله را برداشتم و ورق زدم و رسیدم به جدول. مدادی برداشتم و شروع به حل جدول کردم. رسیدم به 3 عمودی. یکی گفت بلند بگو کمکت کنیم. گفتم یک کلمه سه حرفیه «از همه چیز برتر است» حاج آقا گفت: پول – تازه عروس مجلس گفت: عشق، شوهرش گفت: یار، کودک دبستانی گفت: علم، حاج آقا پشت سرهم گفت : پول اگر نمی شه شاید طلا باشه، شاید سکه، گفتم: حاج آقا اینها نمی شه. گفت پس بنویس مال. گفتم: حاج آقا بازم نمیشه. گفت: جاه.
خسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه، دیدم ساکت شد مادر بزرگ پیر گفت: عمر، سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار. محسن خندید و گفت: وام، یکی از آن وسط بلند گفت: وقت، یکی گفت: آدم...
خنده تلخی کردم و مداد را گذاشتم سرجایش. داشتم به این فکر می کردم تا همه شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی حتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمی آید. باید جدول کامل زندگی شان را داشته باشی. بدون آن، همه چیز بی معناست. هر کس جدول زندگی خود را دارد. الان هنوز دارم به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر می کنم. شایدکودک پابرهنه بگوید: کفش، کشاورز بگوید: برف، لال بگوید: حرف، ناشنوا بگوید: صدا ، نابینا بگوید: نور و من هنوز در فکرم، چرا کسی نگفت: خدا.
خانواده:
دیروز به پدرم زنگ زدم، هر روز زنگ می زنم و حالش را می پرسم، موقع خداحافظی حرفی زد که حسابی بغضی شدم گفت: «بنده نوازی کردی زنگ زدی»
وقتی که گوشی را قطع کردم هق هق زدم زیر گریه که چقدر پدر، خوب و مهربان است. دیشب خواهرم به خانه ام آمده بود. شب ماند. صبح بیدار شدم و دیدم همه جا را برق انداخته است، گاز را شسته، قاشق و چنگال ها و ظرف ها را مرتب چیده است و ...
یک بار هم که توی خیابان ماشینم خاموش شد اولین کسی که بدادم رسید برادرم بود و مرا از نگاه ها و کمک های با توقع رها کرد. امروز عصر هم با مادرم حرف می زدم. برایش عکس بستنی فرستادم. مادر عاشق بستنی است. گفتم بستنی را که دیدم یادت افتادم. برایم نوشت من همیشه به یادتم ... چه با بستنی ... چه بی بستنی ... و من نشسته ام و به کلمه « خانواده» فکر می کنم که در کنار تمام نارفاقتی ها و کثیفی ها و پلیدی ها و تهمت ها و دو به هم زنی ها و شلوغی ها و دورویی های آدم ها و روزگار، تنها یک کلمه نیست بلکه یک دنیا آرامش و امنیت است.
کسادی بازار عمل:
وقتی «مقدس اردبیلی» از این جهان رخت بربست یکی از مجتهدان او را در خواب دید که با قیافه ای بسیار زیبا و آراسته و لباس های پاکیزه و گران قیمت از حرم امام علی (ع) بیرون آمد. از او پرسید چه عملی شما را به این مرتبه رسانید؟ فرمود بازار عمل را کساد دیدم(عملی که به درجه قبولی برسد خیلی کم است) و ما را نفع نبخشید مگر ولایت صاحب این قبر و محبت او.
عرفان حمال:
«بکرابن عبدالله مزنی» گفت حمالی را دیدم بار گرانی بر پشت گرفته و می رفت و همه راه می گفت «الحمد لله، استغفر الله» من او را گفتم ای فلان تو چیز دیگری ندانی جز این دو کلمه؟ گفت دانم و قرآن نیز دانم . گفتم چرا جز این دو کلمه نگویی؟ گفت: برای اینکه از دو حال خالی نی ام. هر وقتی نعمتی از خدا بر من فرو می آید و گناهی از من به آسمان می شود شکر آن نعمت را کلمه «حمد» می گویم و جبران آن گناه را استغفار می آرم. تا مگر خدای رحمت کند. گفتم: «سبحان الله» این حمال فقیه تر از «مزنی» است.
بار گناه:
در حدیثی آمده است که : در روز قیامت مادر و فرزندی را می آورند که هر دو بار سنگینی از گناه بر دوش دارند. مادر به فرزند می گوید: از تو تقاضا می کنم در عوض آن همه زحماتی که در دنیا برای تو کشیدم، مقداری از بار مسئولیت گناه مرا بر دوش بگیر، فرزند به مادرش می گویداز من دور شو که من از تو گرفتار ترم- تفسیر نمونه(سوره فاطر آیه 18)
قاضی و بهشت:
قاضی یکی از شهر های اروپا مرد، پس از فوت او در یکی از روز نامه های محلی، شرحی در اوصاف حمیده او ذکر نموده و نوشته بود چون دنیا برای آن مرحوم ارزشی نداشت. روح پرفتوح او یکسر بر بهشت جاویدان پرواز کرد. روز بعد تلگرافی به امضای دربان بهشت در همان روزنامه چاپ شده بود بدین شرح: قاضی به بهشت وارد نشده، جهنم را جستجو کنید.
زرنگ:
مشهور است که یکی از علما بالای منبر خطاب به بازاریان چنین می گفت: ای بازاری ها! نکند این مشتری های ساده و بی آلایش سر شما کلاه بگذارند. یکی گفت: حاج آقا!کجای کاری؟ ما سر آنها کلاه می گذاریم. عالم فرمود: من هم دقیقا منظورم همین است، شما خیال می کنید که سر آنها کلاه می گذارید در حالی که آنها سر شما کلاه می گذارند؛ چون شما با این کار، دنیای آنها را می گیرید، ولی آنها دین شما را !
عدالت و لطف خدا:
آورده اند زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟ داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟ زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم. هنوز سخن زن تمام نشده بود که ...
در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.
حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.
امور خانوادگی:
کشیشی برای بچه ها موعظه می کرد و راجع به پیدایش انسان و خلقت بشر روایاتی می گفت. یکی از بچه ها که پدرش استاد علوم طبیعی بود و از پدر خود در این باره حرفهایی شنیده بود از این اختلاف عقیده تعجب کرده بلند شد و گفت: پدر مقدس! ولی بابای من می گوید که: ما از نسل میمون هستیم!! کشیش او را با اشاره دست وادار به نشستن کرد و جواب داد: پسر جان! امور خانوادگی شما به ما مربوط نیست...
تخم مرغ روز:
شخصی برای خرید تخم مرغ وارد سوپری شد و به صاحب مغازه گفت دو کیلو تخم مرغ بدهید. دقت کنید که حتماً تخم مرغ روز باشد. صاحب سوپر گفت مطمئن باشید و تخم مرغ های ما همه مال روز است. چون شبها مرغ های ما می خوابند و فقط در روز تخم می کنند.

Back to Top

پیاده سازی و طراحی توسط گروه نرم افزاری آنی