روز نامه این هفته

دریافت نسخه همراه نامه رفسنجان

تبلیغات سایت

اوقات شرعی

18 October 2017
چهارشنبه 26 مهر 1396
27 محرم 1439

رئیس آفتابه ها: استاد قرائتی چنین نقل نموده اند: نوجوان بودم و عازم سفر مشهد، به قهوه خانه ای رسیدیم. مردم وارد دستشویی شدند یک نفر چند تا آفتابه را کنار هم چیده و چوب بلندی در دست گرفته بود و هر کس می آمد، آفتابه ای را بردارد با چوب به دست او می زد و می گفت: این را برندار، آن را بردار. من گفتم این آقا چرا این طوری می کند؟ گفتند: این بنده خدا دنبال پست و مقام می گردد و جایی گیرش نیامده و بر آفتابه ها ریاست می کند!
***
پیرمرد و مکافات: روزی حضرت موسی(ع) از محلی عبور می کرد، به چشمه ای کنار کوه رسید، با آب آن وضو گرفت، بالای کوه رفت تا نماز بخواند، در این هنگام اسب سواری به آنجا رسید. برای آشامیدن آب از اسب فرود آمد . او هنگام رفتن کیسه پول خود را فراموش کرد ببرد بعد از آن چوپانی رسید کیسه را مشاهده کرد و برداشت. بعد از آن چوپان پیرمردی بر سر چشمه آمد آثار فقر و تنگدستی از ظاهرش آشکار بود. دسته هیزمی روی سر داشت. هیزم را یک طرف نهاد و برای استراحت کنار چشمه خوابید. چیزی نگذشت که اسب سوار برگشت و اطراف چشمه را برای پیدا کردن کیسه جستجو کرد ولی پیدا نکرد. به پیرمرد مراجعه کرد او هم اظهار بی اطلاعی کرد. بین آن دو سخنانی رد و بدل شد که منجر به زد و خورد گردید. بالاخره اسب سوار آن قدر پیرمرد را زد که جان داد. حضرت موسی(ع) عرض کرد: پروردگارا! این چه پیشامدی بود عدل در این قضیه چگونه است؟ پول را چوپان برداشت، اما پیرمرد مورد ستم واقع شد. خطاب رسید: موسی! همین پیرمرد پدر آن اسب سوار را کشته بود، بین این دو قصاص انجام شد. همین پدر اسب سوار به پدر چوپان به اندازه پول همان کیسه مقروض بود و از اینرو به حق خود رسید. من از روی عدل و دادگری حکومت می کنم.
***
درس هندسه: حکایت نموده اند «ابوالحسن اثیری» (حکیم ریاضی دان که عمر خیام نزد او درس هیئت و نجوم را خوانده است) درس هندسه می گفت: روزی فقیهی از او پرسید: چه درسی می گویی؟ پاسخ داد: آیتی از کتاب خدا را تفسیر می کنم. فقیه گفت: کدام آیت؟ اثیری گفت: قول خدای تعالی که می فرماید: آیا آنان به آسمان بالای سرشان نگاه نکردند که چگونه ما آن را بنا کرده ایم و چگونه آن را به وسیله ستارگان زینت بخشیده ایم.
***
مرده ای میان مردگان: روزی سیدبن طاووس(عارف بزرگ) در بستانی به خاک نشسته بود که یکی از آشنایان به دیدارش آمد و گفت: حالت چگونه است؟ سید پاسخ داد: چگونه است حال کسی که مرداری بر سر، مرداری بر دوش افکنده و مردگان فراوان پیکرش را احاطه کرده اند؟ مرد با شگفتی پرسید: من در این جا مرده ای نمی بینم، چگونه چنین سخنی به زبان می رانی؟ سید گفت: آیا نمی دانی عمامه ام از کتان است زمانی گیاهی شاداب و از زندگی برخوردار بود، ولی اکنون مرده است، لباسم از پنبه بافته شده است، پنبه ای که زمانی زنده و خرم زندگی می کرد، ولی امروز در شمار مردگان جای دارد، کفشهایم از پوست حیوانی است که روزی زنده بود اما اکنون مرده است، اطرافم پوشیده از گیاهانی است که فصلی پیش تر سبز و خرم از زندگی بهره می بردند، ولی اکنون خشک شده، به بی جانان پیوسته اند. سپیدی موی سر و چهره ام را می بینی؟ این موها روزگاری مشکی و جوان بودند، اما امروز سیاهی آن که نشانه زندگی شاداب بود از میان رفته است و هر یک از اعضای پیکرم اگر در راه فرمانبرداری از خداوند به کار نرود چون مردگان خواهد شد. مرد با این پند سیّد شگفت زده شد و از خواب غفلت بیدار شد.
***
بهترین عبادت: یکی از ملوک بی انصاف، پارسایی را پرسید: از عبادت ها کدام فاضل تر است؟ گفت: تو را خواب نیم روز، تا در آن یک نفس، خلق را نیازاری!
***
فرصت: مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود، سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که مَلِک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی، گفت چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهَت اندیشه همی کردم اکنون که در چاهت هی دیدم فرصت غنیمت دانستم.
***
سبکبار: توانگر زاده ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه ای رنگین و فرش رُخام انداخته و خشت فیروزه درو ساخته به گور پدرت چه ماند؟ خشتی دو فراهم آورده و دو مشت خاک بر روی آن ریخته درویش پسر این شنید و گفت: تا پدرت بخواهد زیر آن سنگ های گران قیمت بر خود بجنبد و بخواهد جواب سوالات را بدهد پدر من به بهشت رسیده است.
***
کفر مطلق: گویند: کسی روزه نمی گرفت ولی سحری می خورد، گفتند: تو که روزه نمی گیری، چرا در سحر خودت را به زحمت می اندازی؟ جواب داد: نماز که نمی خوانم، روزه هم که نمی گیرم، اگر سحری هم نخورم که کافر مطلق می شوم!
***
وقت آدم شدن: مردی به وسیله قبیله آدم خواران دستگیر شد و گفت: منو کجا می برین. گفتند: می بریم به قبیله مون. گفت که چکار کنید؟ گفتند: که تو رو ببریم و بخوریم. گفت: آخه چرا می خواهید منو بخورید. مگه خوراکی کمه توی دنیا. گفتند: آخه ما آدم خواریم، گفت: ای بابا حالا که وقت آدم خواری شد ما هم آدم شدیم!
***
کاغذبازی: در نقطه ای از آفریقا که از وسط جنگلی عبور می کرد به مأموران راه آهن دستور داده شد بود که بدون دستور، هیچ کاری انجام ندهند. روزی رئیس اداره راه آهن تلگرافی به این شرح دریافت کرد: «ببر وحشی روی سکو مشغول خوردن بازرس قطار است، منتظر دستور هستیم».
***
پاگشا: پیرمردی خواست پسرش را تنبیه کند، پسر از دستش فرار کرد و وارد مسجدی شد. پیرمرد نزدیک در مسجد آمد و گفت: فلان- فلان شده بیا بیرون بعد از هفتاد سال نگذار پایم به مسجد باز شود!

Back to Top

پیاده سازی و طراحی توسط گروه نرم افزاری آنی