روز نامه این هفته

دریافت نسخه همراه نامه رفسنجان

تبلیغات سایت

اوقات شرعی

18 October 2017
چهارشنبه 26 مهر 1396
27 محرم 1439

زن با وفا: بیماری را از مطب به خانه آوردند در حالی که دکتر، او را جواب کرده بود بیمار، ناله کنان از زنش پرسید: خانم، بالاخره دکتر درد مرا نگفت؟ زن گفت: چیزی نیست، کمی ضعیف شده ای، باید تقویت بشی. بیمار گفت: خب، همان گوسفندی که در حیاط نگهداری می کنی، سر ببر و گوشتش را کباب کن بخورم تا قدرت بگیرم. زن گفت: نه بابا، آن گوسفند مال مراسم ختم توست!
***
حرص: آورده اند: روزی هارون الرشید از ندیمانش پرسید: آیا کسی هست که از زمان پیامبر رسول اکرم(ص) تاکنون زنده بوده و پیامیر را درک کرده باشد؟ گفتند: آری، پیرمردی هست نحیف و لاغر که فقط از او پوست و استخوانی مانده و او را در سبدی می گذارند و از جایی به جایی می برند. هارون گفت: او را حاضر کنید تا ببینم از پیامبر بزرگوار(ص) چیزی شنیده است تا برای ما بازگو کند. پیرمرد را در زنبیلی گذاشته و نزد خلیفه آوردند. هارون پرسید: آیا تو محضر رسول اکرم(ص) را درک کرده ای؟ پیرمرد گفت: آری. خلیفه پرسید: آیا حدیث یا سخنی را که خودت از آن حضرت شنیده باشی، در خاطر داری؟ پیرمرد گفت: آری، شنیدم از رسول خدا که فرمود: «انسان پیر می شود اما دو خصلت در او جوان می شود، یکی حرص و دیگری آرزوی دور و دراز». خلیفه گفت: چه حدیث خوبی گفتی! سپس امر کرد تا قدری پول به عنوان جایزه به پیرمرد دادند و او را بردند. پس از مدتی خلیفه دید که آن پیرمرد را دوباره به نزدش آوردند، خلیفه پرسید: آیا حاجتی داری؟ پیرمرد گفت: ای خلیفه! این پولی که به من دادی تنها برای همین یک بار بود یا هر ماه می دهی؟ خلیفه که تعجب کرده بود، گفت: حقیقت راست فرموده رسول خدا(ص) که انسان پیر می شود و دو خصلت در او جوان می شو، حرص و آرزوی دور و دراز!
***
زبان مردم: در روایت است که روزی حضرت موسی(ع) به خدا عرض کرد: پروردگارا مرا از ]شرّ[ زبان مردم حفظ کن. خطاب رسید: ای موسی! زبان مردم را درباره خودم حفظ نکردم، چه رسد به تو.
***
اظهار فضل: شخصی در مجلسی اظهار فضل می کرد و می گفت: این «جلال آل احمد» که این قدر ازش تعریف می کنن، فقط یک کتاب خوب نوشته اون هم «بوف کوره». یکی از حاضران گفت: آقا جان «بوف کور» اثر صادق هدایته. آن شخص گفت: دیگه بدتر! یه کتاب خوب هم که داره اون هم صادق هدایت برایش نوشته!
***
کَره: مرد کری وارد مغازه ای شد و گفت: یک سطل ماست بدین. مغازه دار که خودش هم کر بود، گفت: آقا پنیر نداریم. مشتری گفت: برو بابا! کی کره خواست!
***
نویسنده: دختر: منبع درآمدتان از کجاست؟ خواستگار: از نویسندگی. دختر: نویسنده کتاب هستید؟ خواستگار: نه. دختر: خبرنگار هستید؟ خواستگار: نه. دختر: پس چه می نویسید؟ خواستگار: به پدرم نامه می نویسم و او هم برایم پول می فرستد.
***
کبوتر مسجد: آورده اند: پیش از آنکه «عبدالملک مروان» به خلافت برسد، همواره ملازم مسجدالحرام بود و به خواندن نماز و تلاوت قرآن مجید مواظبت داشت. او به اندازه ای به این کار توجه داشت که او را «حمامه المسجد»(کبوتر مسجد) می گفتند. روزی از روزها در مسجدالحرام نشسته و قرآن کریم را در دامن نهاده بود، در این حال حکم خلافت را دریافت کرد و بلافاصله قرآن را بر زمین گذاشت و گفت: اکنون از تو خداحافظی می کن، دیگر میان من و تو جدایی افتاد. راغب اصفهانی در «محاضرات الادبا» می نویسد: عبدالملک می گفت: من از کشتن مورچه ای مضایقه(دریغ) داشتم، ولی الان حجاج(ابن یوسف ثقفی) برای من می نویسد که گروه زیادی از مردم را کشته است و این خبر بر من هیچ اثر نمی کند. روزی «زُهَری» به عبدالملک گفت: شنیده ام شرب خمر(شراب خواری) می کنی؟ عبدالملک گفت: آری به خدا قسم شرب دما(خون آشامی) نیز می کنم.
***
شب اول قبر: علامه طباطبایی از «میرزا علی آقا قاضی» نقل کردند که ایشان فرمودند: در نجف اشرف نزدیک منزل ما، مادر یکی از دختران «افندی ها» فوت کرد. این دختر در مرگ مادرش بسیار گریه می کرد و با تشییع کنندگان تا قبر مادر آمد. آنقدر ناله کرد که تمام جمعیت منقلب شدند. قبر که آماده شد و خواستند مادر را در قبر بگذارند، دختر فریاد زد که من از مادرم جدا نمی شوم، هر چه خواستند او را آرام کنند مفید واقع نشد. صاحبان عزا دیدند اگر بخواهند دختر را به اجبار جدا کنند، بدون شک خواهد مرد. بالاخره بنا شد مادر را در قبر بخوابانند دختر هم پهلوی بدن مادر درون قبر بماند، ولی روی قبر را از خاک انباشته نکنند و فقط روی آن را با تخته ای بپوشانند و سوراخی هم بگذارند تا دختر نمیرد. هر وقت خواست از آن دریچه بیرون بیاید. دختر در شب اول قبر پهلوی مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند که ببینند بر سر دختر چه آمده است، دیدند تمام موهای سرش سفید شده است. علت را پرسیدند. گفت: شب هنگام دیدم دو نفر از ملائکه آمدند و در دو طرف او ایستادند و شخص محترمی هم آمد و وسط آنها ایستاد. دو فرشته مشغول سئوال از عقاید او شدند و او جواب می داد. از توحید سوال کردند، جواب داد: خدای من واحد است. از نبوت سوال کردند: جواب داد: پیامبر من محمد بن عبدا...(ص) است. سوال کردند: امام تو کیست؟ آن مرد محترم که وسط آنها ایستاده بود گفت: من امام او نیستم. در این حال آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش به آسمان زبانه کشید و من از وحشت به این حال که می بینید درآمده ام. مرحوم قاضی فرمودند: چون طایفه این دختر غیر شیعه بودند و این واقعه مطابق عقاید شیعه واقع شده است، آن دختر شیعه شد و تمام طایفه او نیز که افندی ها بودند به برکت این دختر شیعه شدند.

خسارت تصاعدی: دو دوست خسیس با همسران خود با اتومبیل به گردش می رفتند که ناگهان با یک کامیون تصادف کردند و چون تقصیر با راننده کامیون بود، در دادگاه محکوم شد. مرد اولی صد هزار تومان و مرد دومی پنجاه هزار تومان خسارت گرفتند. وقتی از دادگاه بیرون آمدند، مردی که پنجاه هزار تومان گرفته بود، از مردی که صد هزار تومان گرفته بود، پرسید: مگر ما یک نوع آسیب ندیده بودیم، پس چرا تو صد هزار تومان و من پنجاه هزار تومان گرفتم؟ مرد اولی جواب داد: برای اینکه من از فرصت استفاده کردم و تا آمدن کارشناس تصادفات، سر زنم را تا حد توانی که داشتم، شکستم!

Back to Top

پیاده سازی و طراحی توسط گروه نرم افزاری آنی