روز نامه این هفته

دریافت نسخه همراه نامه رفسنجان

تبلیغات سایت

اوقات شرعی

20 March 2019
چهارشنبه 29 اسفند 1397
13 رجب 1440

تو نمی دانی، خدا می داند

هارون الرشید به بهلول گفت: می خواهی که وجه معاش تو را متکفل شوم و مایحتاج تو را از خزانه مقرر سازم تا از فکر آن آسوده شوی؟

بهلول گفت: اگر سه عیب در این کار نبود، راضی می شدم؛

اول آنکه تو نمی دانی به چه محتاجم، تا آن را از برای من مهیا سازی.

دوم اینکه نمی دانی چه وقت احتیاج دارم تا در آن وقت، وجه را بپردازی.

سوم آنکه نمی دانی چقدر احتیاج دارم تا همان مقدار بدهی.

ولی خداوند تبارک و تعالی که متکفل است این هر سه را می داند آنچه را محتاجم، وقتی که لازم است و به قدری که احتیاج دارم می رساند.

ولی با این تفاوت که تو در مقابل پرداخت این وجه، با کوچکترین خطایی ممکن است مرا مورد خشم و غضب خود قرار دهی

***

شاخص اقتصادی از دید شاه عباس

شاه عباس از وزيرش پرسيد: امسال اوضاع اقتصادی كشور چگونه است؟

وزير گفت: الحمدالله به گونه ای است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند.

شاه عباس گفت:

نادان اگر اوضاع مالي مردم خوب بود می بايست كفاشان به مكه می رفتند نه پينه‌دوزان، چون مردم نمی توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش می پردازند، بررسی كن و علت آن را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم.

***

مرغش یک پا داره

روزی بود ، روزگاری بود . در یکی از روزها دوستان ملا نصر الدینی با عجله در خانه ی ملا را زدند و به او گفتند: حاکم شهر عوض شده و حاکم جدیدی آمده. ملا گفت: حاکم عوض شده که شده؟ به من چه؟ دوستانش گفتند، یعنی چه؟ این چه حرفی است؟ باید هر چه زودتر هدیه ای تهیه کنی و برای حاکم جدید ببری. ملا گفت: آهان؛ حال فهمیدم پس من باید هدیه ای تهیه کنم و ببرم پیش حاکم جدید تا اگر فردا برای شما گرفتاری پیش آمد، واسطه بشوم و از حاکم بخواهم کمک تان کند؟ دوستانش گفتند: بله همین طور است. ملا گفت: این وسط به من چه می رسد؟ دوستانش گفتند: بابا تو ریش سفیدی، تو بزرگی. یکی از دوستان ملا، گفت: ناراحت نباش، هدیه را خودمان تهیه می کنیم. یک مرغ چاق و گنده می پزیم تا تو آن را به خانه ی حاکم ببری. ملا گفت: دو تا بپزید. یکی هم برای من و زن و بچه ام. چون من باید فردا ریش گرو بگذارم آنها قبول کردند و فردا با دو مرغ بریان به خانه ی ملا آمدند. ملا یک مرغ را به زنش داد و مرغ بریان دیگر را در سینی گذاشت تا نزد حاکم ببرد. در راه اشتهای ملا تحریک شد و سرپوش سینی را برداشت و یکی از پاهای مرغ را کند و خورد و دوباره روی آن را پوشاند و نزد حاکم برد. حاکم سرپوش را برداشت تا کمی مرغ بخورد. دید که ای دل غافل. مرغ ملا یک پا دارد. سوال کرد چرا مرغ بریان یک پا دارد؟ ملا گفت: مرغ های خوب شهر ما یک پا دارند. حاکم فهمید که ملا بسیار زرنگ و باهوش است و به او گفت: ناهار میهمان ما باشید.

از‌ آن به بعد هر کسی که روی حرف نادرست خود پافشاری کند می گویند: مرغ ایشان یک پا دارد

Back to Top

پیاده سازی و طراحی توسط گروه نرم افزاری آنی