روز نامه این هفته

دریافت نسخه همراه نامه رفسنجان

تبلیغات سایت

اوقات شرعی

10 July 2020
جمعه 20 تير 1399
19 ذی‌القعده 1441
درویش دانا دل و راهزنان دزدها باز به این حرف خندیدند و به او گفتند: «عجب آدم ساده و هالویی هستی؟ اسمت چیست؟ » گفت: «دانا دل» گفتند: «عجب اسمی داری! اسمت دانادل است و خودت این قدر نادان و احمقی که مرغهای هوا را به کینه جویی و انتقام خواهی می طلبی؟ حقا که ریختن خون آدمی به این نفهمی هیچ بازخواستی ندارد...» و بعد از اینکه او را مسخره کردند، او را کشتند و مالش را برداشتند و از آنجا فرار کردند و رفتند، و هر وقت فکر می کردند که دانا دل از مرغهای هوا خواهش کرده که انتقام خونش را بگیرند به این حرف می خندیدند. روز بعد، چند مسافر از آن راه به شهر می آمدند و همینکه خبر قتل دانادل به شهر رسید مردم خیلی غمگین شدند، مجلس ترحیمی برپا کردند و چون دانا دل هرگز به کسی بدی نکرده بود و دشمنی نداشت به هیچ کس گمان بد نمی رفت ولی اهل محل و آشنایان منتظر بودند که قاتلان دانا دل پیدا شوند و می گفتند: «خون بی گناه عاقبت دامن جنایتکار را می گیرد و او را رسوا می کند.» چندی گذشت و نوروز پیش آمد و بعد سیزده نوروز شد و در این روز مردم شهر همه به صحرا می رفتند و گردش و تفریح می کردند و در این روز که مردم دسته دسته در سبزه زارها و زیر درختها دور هم می نشستند از اتفاق آن دسته دزدان قاتل دانادل هم به صحرا آمده بودند و در گوشه ای زیر درخت بزرگی دور هم نشسته بودند و به تفریح و گفت و شنید سرگرم بودند و عده ای از بچه محلیهای داتا دل هم در نزدیکی ایشان زیر درخت دیگری منزل گرفته بودند. البته کسی دزدها را نمی شناخت و آنها هم مثل سایر مردم بودند و موضوع قتل دانادل هم دیگر داشت فراموش میشد و کسی به یاد آن نبود. در این روزکه هوای خوشی داشت، در آن صحرا عده زیادی گنجشک روی درختها می نشستند و بلند می شدند و پرواز می کردند و جیک جیک می کردند و آنها هم برای خودشان از هوای بهار وگردش سبزه زار استفاده می کردند. گاهی که گنجشکها روی درختی جمع می شدند و زیاد شلوغ می کردند، کسانی که زیر آن درختها نشسته بودند آنها را تار و مار می کردند و آنها به درخت دیگری هجوم می آوردند و باز همینکه دور هم جمع می شدند جیک جیک خود را سر می دادند و آواز می خواندند و از این شاخ به آن شاخ می پریدند. یک بار هم گنجشکها بالای سر دسته دزدان، روی درختی که آنها زیر آن منزل داشتند جمع شدند و با جیک جیک خود غوغایی راه انداخته بودند و چون فضله آنها روی سر دزدان ریخته بود یکی از دزدها همان طور که با صدای بلند با رفقای خود صحبت می کرد گفت: «این مرغها را ببین چه شلوغ کرده اند.» یکی از دزدها با خنده جواب داد: «به نظرم، آمده اند خون دانا دل را مطالبه می کنند.» دیگری جواب داد: «نه، اینها گنجشکند و آنها سار بودند.» دیگری گفت: «اما راستی طفلک دانا دل عجب هالویی بود که از ترس جان، مرغها را شاهد می گرفت...» دزدها صحبت می کردند و از اطراف خود غافل بودند. همینکه همسایه های دانا دل این حرفها را از این چند نفر شنیدند با هم گفتند: «یک چیزی هست که اینها از دیدن گنجشکها به یاد دانا دل و موضوع مرگ او افتاده اند و لابد چیزی می دانند... باید دید که موضوع دانادل با گنجشکها چه ربطی دارد.» این بود که فوری شحنه و محتسب و پاسبان و پلیس را خبر کردند و موضوع را گفتند و آن چند نفر دستگیر شدند و چون همیشه در میان اشخاص تبه کار اختلافهایی وجود دارد آنها کم کم در بازپرسی مجبور به اعتراف شدند و یکدیگر را لو دادند و عاقبت خون بیگناه کار خود را کرد و مرغهای هوا مأموریت کارآگاهی خود را انجام دادند و دزدها به مکافات خودشان رسیدند.
درویش دانا دل و راهزنان روزی و روزگاری بود در زمان قدیم در یکی از شهرهای سرزمین پارس یک مرد عارف و صالح بود که او را «درویش دانادل» می گفتند و همه اهل شهر او را می شناختند و برای اخلاق پسندیده اش به او احترام می گذاشتند. دانا دل در یکی از سالها می خواست به حج برود و تصمیم گرفت قدری زودتر از اینکه قافله حج راه بیفتد تنها حرکت کند و آهسته آهسته در شهرهای بین راه گردش کند. خرج سفر خود را برداشت و با کوله پشتی خود براه افتاد. آن سال، ماه حج در تابستان بود و دانادل پیش از نوروز عازم سفر شده بود. روزها راه می رفت و شبها در دهات و آبادی های سر راه منزل می کرد. اما روز سوم در میان بیابان به کاروانسرای خرابه ای رسید که محل دزدها بود. دزدان راهزن وقتی دانادل را با کوله پشتی اش دیدند خوشحال شدند که تنهاست و زورش به آنها نمی رسد. پس او را در میان گرفتند و به خیال اینکه او با آنها جنگ خواهد کرد با چوب و چماق به سراغش رفتند. درویش که این وضعیت را دید اول عصایی را که در دست داشت به زمین انداخت و به دزدها گفت: «صبر کنید، من یک نفر بیش نیستم و شما چند نفر زورمندید، اول به حرف من گوش بدهید بعد هر کار می خواهید بکنید.» دزدها گفتند: « بیخود به خودت زحمت نده که با زبان بازی نمی توانی از چنگ ما در بروی.» دانا دل گفت: «نه، من حيله ای ندارم که به کار شما ببرم، من می گویم که من پول و پله زیادی همراه ندارم، لباس من هم به درد شما نمی خورد، من یک درویش هستم که به زیارت می روم و تنها هستم و اذیت کردن من از مردانگی دور است. درست است که شما کارتان دزدی و راهزنی است اما شاید لوطی گری سرتان می شود. بروید با کسی در بیفتید که مال زیاد دارد. زورگفتن به من برخلاف وجدان است.» دزدها جواب دادند: «حالا دیدی که می خواهی ما را خام کنی و از چنگ ما در بروی. مرد حسابی ما اسم خودمان را دزد گذاشته ایم و خود را پیش خدا و خلق خدا روسیاه کرده ایم که این فکرها را نکنیم و هر چه گیر می آید و مال هرکس هست ازکم یا زیاد بچاپیم و بخوریم، اگر می خواستیم در فکر خوبی و بدی باشیم و وجدان و شرافت داشتیم که می رفتیم مثل بچه آدم کار می کردیم و نان می خوردیم.» دانا دل گفت: « بسیار خوب، حالا که حرف حسابی سرتان نمی شود این من و این هم کوله پشتی من. من فقط مختصری خرج سفر همراه دارم و اگر شما از گرفتن این چندرغاز به آرزوی خودتان می رسید هر چه دارم بگیرید و خودم را بگذارید بروم تا با هر سختی و دشواری من هم به آرزوی خودم که زیارت است برسم.» دزدها گفتند «عجب آدم ساده ای هستی؟ خیال می کنی داری بچه گول می زنی؟ اگر تورا رها کنیم می روی و جای ما را به مردم نشان می دهی و ما را گرفتار می کنی، بهتر این است که اگر وصیتی داری بکنی و دعایت را بخوانی و آماده مرگ باشی.» دانا دل گفت: «البته این کاری است که از دست شما بر می آید اما ریختن خون بی گناه برای شما بدبختی می آورد و زودتر از آنچه خیال می کنید به پنجه عدالت و مکافات عمل خود گرفتار می شوید.» دزدها بنا کردند به قاه قاه خندیدن و گفتند: «در این بیابان بی آب و علف پنجه عدالت کجا بود و چه کسی شهادت خواهد داد و مکافات عمل یعنی چه؟ ما که دزدیم، تو هم که کشته می شوی، کسی دیگر هم که اینجا نیست و تمام شد و رفت...» و خنجرها را کشیدند و دور او را گرفتند و قصد کشتنش کردند. دانا دل که دیگر امیدی به رحم آنها نداشت مانند همه کسانی که در معرض خطر قرار می گیرند حیران و سرگردان به چپ و راست نگاه می کرد و منتظر بود بلکه کسی پیدا شود و او را نجات دهد اما هیچ بوی امیدی نمی آمد. فقط در بالای سر آنها یک دسته مرغان صحرایی (سار) با هم پرواز می کردند و جیک جیک کنان سر و صدای زیادی راه انداخته بودند، دانادل از روی ناچاری و ناامیدی نگاهی به مرغها کرده گفت: «آهای مرغها! ببینید و شاهد باشید. من در این بیابان به چنگ آدم کش های بی رحم و خدا نشناس گرفتار شده ام و جز خدا کسی دیگر نمی بیند و نمی داند، شما شاهد باشید و انتقام خون مرا از این ظالمها بگیرید. ادامه دارد..

فضل خدا و خلق:
آورده اند دو نفر مستمند نابینا سرراه زبیده، همسر هارون الرشید که با جود بخشش، شهرت بسزایی داشت می نشستند. یکی از آنها می گفت: خدایا مرا از فضل خود روزی مرحمت فرما دیگری می گفت خدایا مرا از فضل و کرم «ام جعفر» (زبیده)روزی فرما. زبیده از وضع مستمندان و دعای آنان با خبر شد و روزانه دو درهم برای اولی و یک مرغ بریان که در شکم آن ده دینار طلا بود برای دومی می فرستاد. صاحب مرغ بریان بدون آن که به داخل شکم مرغ توجه کند آن را به دو درهم به رفیقش می فروخت. ده روز این وضع به همین نحو ادامه داشت روزی زبیده به مردی که طالب فضل او بود (نفر دوم) گفت: آیا فضل و کرم ما تو را توانگر ساخته یا نه؟ گفت:کدام کرم شما؟ زبیده گفت: صد دینار در طول ده روز که در شکم مرغ می گذاشتم. مرد نابینا گفت: من دیناری ندیدم، برای من هر روز یک مرغ بریان می فرستادی که آن راهم این مرد به دو درهم می خرید، من هم می فروختم. زبیده گفت: آری! این مرد به فضل و کرم ما اعتماد کرد، خدا او را محروم گردانید و آن دیگری خواستار فضل خدا شد و خداوند بیش از انتظار، او را بی نیاز گردانید.
دست کرامت:
آورده اند: هنگامی که حاتم طلایی مُرد او را دفن کردند، پس از چند سال باران زیادی بارید و قبر او در معرض سیل قرار گرفت، به طوری که نزدیک بود ویران گردد، پسرش خواست جسد حاتم را به محل دیگری ببرد تا از سیل محفوظ بماند. وقتی قبرش را شکافت، همه ی اعضای او را متلاشی و پراکنده دید، غیر از دست راشتش. مردم جمع شدند و تعجب کردند که چرا دست راست او سالم مانده است؟ پیری صاحب دل از آن جا گذر می کرد گفت: تعجب نکنید، حاتم با این دستش بسیار عطا کرده و به همین دلیل این دست سالم مانده است.
درخت ریا:
در بنی اسرائیل عابدی بود به او گفتند: در فلان مکان درختی است که قومی آن را می پرستند، عابد خشمناک شد و تبر بر دوش گرفت تا آن درخت را قطع کند. ابلیس به صورت پیر مردی در راه وی آمد و گفت: دست بردار تا سخنی بازگویم گفت: بگو، گفت: خدا رسولانی دارد که اگر قطع این درخت لازم بود، آنان را برای این کار می فرستاد. عابد گفت: حتما باید این کار را انجام دهم. ابلیس گفت: نمی گذارم، سپس با وی گلاویز شد، عابد وی را بر زمین زد. ابلیس گفت: مرا رها کن تا سخن دیگری برایت گویم و آن این است که تو مردی مستمندی، اگر مالی داشتی، که بر عابدان اتفاق کنی بهتر از قطع آن درخت است دست از این درخت بردار تا هر روز دو دینار زیر بالش تو بگذارم. عابد گفت: راست می گویی، یک دینار صدقه می دهم و یک دینار را به کار می برم، مرا به قطع درخت امر نکرده اند و من پیامبر نیستم که غم بیهوده بخورم. عابد دو روز زیر بستر خود دو دینار دید و خرج کرد، ولی روز سوم چیزی ندید و ناراحت شد و تبر بر گرفت که درخت را قطع کند. شیطان در راهش آمد و گفت: کجا می روی؟ گفت: می روم و درخت را قطع کنم گفت: هرگز نمی توانی و با عابد گلاویز شد و وی را بر زمین زد و گفت: باز گرد و گر نه سرت را از تن جدا می کنم. عابد گفت: مرا رها کن تا بروم، اما بگو چرا آن دفعه من نیرومند تر بودم؟ ابلیس گفت: تو برای خدا و با اخلاص قصد داشتی درخت را قطع کنی، از این رو خدا تو را بر من مسلط ساخت ولی این بار برای خود و دنیار خشمگین شدی و من بر تو مسلط شدم.
قناعت مورد حرص زنبور:
وقتی زنبوری، موری را دید که به هزار حیله، دانه به خانه می کشید و در آن رنج بسیار می دید و حرصی تمام می کرد. او را گفت: ای مور این چه رنج است که بر خود نهاده و این چه بار است که اختیار کرده ای؟ بیا تا مطعم و مشرب من بینی که هر طعام که لذیذ تر است تا از من فاضل نیاید، به پادشاهان نرسد و بر مرکب هوا سوار شده ام و میان چون ترکمانان یغما بسته و نیزه سرتیز نیش را به جگر خصمان، زهرآب داده آن جا که خواهم نشینم و آن جا که خواهم، خورم.پس (زنبور) ببرید و به دکان قصابی بر مسلوخی نشست و قصاب کارد در دست داشت، بزد و او را دو پاره کرد و بر زمین افتاد مور بیامد و پای او را بگرفت و می کشید. زنبور گفت: مرا به کجا می کشی؟ مور گفت: هر که به حرص به جایی نشیند که خود خواهد، به جاییش کشند که نخواهد. و اگر عاقل یک نظر در این سخن تامل کند از مواعظ جمله واعظان مستغنی گردد. تسلیت: مردی را پسری وفات نمود و عبدالله ابن مزاحم به تسلیت او آمد و او را تعزیت داد و آنگاه گفت ما تو را دلداری و تسلیت می دهیم نه برای آن که خود طمع زندگی جاوید داریم. بلکه چون در دین تسلیت دادن سنت است نه تسلیت دهنده پس از آن دست می ماند و نه آن صاحب عزا که او را تسلیت می دهند هر چند تا مدتی زنده بمانند و زندگی کنند.
بر دوستان رفته چه افسوس می خوری؟ ما خود مگر قرار اقامت نهاده ایم؟
زبان مروان در دهان سگ:
« علامه تُستری» در بدایع می نویسد هنگامی که سر مروان را بریدند و مغز او را از کاسه سرش خارج کردند و سر را گوشه ای انداخته بودند سگی رسید و زبان مروان را قطع کرد. حکیمی گفت: از عبرت های دنیا آن بود که زبان مروان را در دهان سگ مشاهده کرده ایم.
سخاوتمند جور:
حضرت صادق(ع) فرمود: عده ای از یمن بر پیغمبر اکرم(ص) وارد شدند در میان آنها یکی از همه بیشتر با سخنان درشت پیغمبر(ص) را مورد خطاب قرار می داد و یاوه می گفت: پیغمبر اکرم(ص) از سخنان بیهوده او خشمگین شد، به طوری که آثار خشم در پیشانی مبارکش هویدا گردید و رنگ چهره اش تغییر کرد، آن حضرت سر به زیر انداخته و به زمین نگاه می کرد در این حال جبرئیل نازل شد و عرض کرد: پروردگارت سلام رسانده و می گوید: این مرد سخاوتمندی است که مردم را ضیافت می کند. خشم پیامبر(ص* فرو نشست، سر برداشت و فرمود اگر نه این بود که جبرئیل از طرف پروردگارم خبر داد که تو مرد سخاوت مندی هستی و طعام به مردم دهی، چنان تو را طرد کرده و می راندم که داستانت برای دیگران درس عبرت شود. آن مرد عرض کرد: آیا پروردگارت سخاوت را دوست دارد؟ حضرت فرمودند: آری آن مرد در همان دم به یگانگی خداوند و پیغمبری آن حضرت اعتراف کرد و مسلمان شد، سپس خطاب به آن حضرت عرض کرد: به آن خدایی که تو را به حق مبعوث نموده، تاکنون کسی را از مال خود مایوس نکرده ام.

زن با وفا: بیماری را از مطب به خانه آوردند در حالی که دکتر، او را جواب کرده بود بیمار، ناله کنان از زنش پرسید: خانم، بالاخره دکتر درد مرا نگفت؟ زن گفت: چیزی نیست، کمی ضعیف شده ای، باید تقویت بشی. بیمار گفت: خب، همان گوسفندی که در حیاط نگهداری می کنی، سر ببر و گوشتش را کباب کن بخورم تا قدرت بگیرم. زن گفت: نه بابا، آن گوسفند مال مراسم ختم توست!
***
حرص: آورده اند: روزی هارون الرشید از ندیمانش پرسید: آیا کسی هست که از زمان پیامبر رسول اکرم(ص) تاکنون زنده بوده و پیامیر را درک کرده باشد؟ گفتند: آری، پیرمردی هست نحیف و لاغر که فقط از او پوست و استخوانی مانده و او را در سبدی می گذارند و از جایی به جایی می برند. هارون گفت: او را حاضر کنید تا ببینم از پیامبر بزرگوار(ص) چیزی شنیده است تا برای ما بازگو کند. پیرمرد را در زنبیلی گذاشته و نزد خلیفه آوردند. هارون پرسید: آیا تو محضر رسول اکرم(ص) را درک کرده ای؟ پیرمرد گفت: آری. خلیفه پرسید: آیا حدیث یا سخنی را که خودت از آن حضرت شنیده باشی، در خاطر داری؟ پیرمرد گفت: آری، شنیدم از رسول خدا که فرمود: «انسان پیر می شود اما دو خصلت در او جوان می شود، یکی حرص و دیگری آرزوی دور و دراز». خلیفه گفت: چه حدیث خوبی گفتی! سپس امر کرد تا قدری پول به عنوان جایزه به پیرمرد دادند و او را بردند. پس از مدتی خلیفه دید که آن پیرمرد را دوباره به نزدش آوردند، خلیفه پرسید: آیا حاجتی داری؟ پیرمرد گفت: ای خلیفه! این پولی که به من دادی تنها برای همین یک بار بود یا هر ماه می دهی؟ خلیفه که تعجب کرده بود، گفت: حقیقت راست فرموده رسول خدا(ص) که انسان پیر می شود و دو خصلت در او جوان می شو، حرص و آرزوی دور و دراز!
***
زبان مردم: در روایت است که روزی حضرت موسی(ع) به خدا عرض کرد: پروردگارا مرا از ]شرّ[ زبان مردم حفظ کن. خطاب رسید: ای موسی! زبان مردم را درباره خودم حفظ نکردم، چه رسد به تو.
***
اظهار فضل: شخصی در مجلسی اظهار فضل می کرد و می گفت: این «جلال آل احمد» که این قدر ازش تعریف می کنن، فقط یک کتاب خوب نوشته اون هم «بوف کوره». یکی از حاضران گفت: آقا جان «بوف کور» اثر صادق هدایته. آن شخص گفت: دیگه بدتر! یه کتاب خوب هم که داره اون هم صادق هدایت برایش نوشته!
***
کَره: مرد کری وارد مغازه ای شد و گفت: یک سطل ماست بدین. مغازه دار که خودش هم کر بود، گفت: آقا پنیر نداریم. مشتری گفت: برو بابا! کی کره خواست!
***
نویسنده: دختر: منبع درآمدتان از کجاست؟ خواستگار: از نویسندگی. دختر: نویسنده کتاب هستید؟ خواستگار: نه. دختر: خبرنگار هستید؟ خواستگار: نه. دختر: پس چه می نویسید؟ خواستگار: به پدرم نامه می نویسم و او هم برایم پول می فرستد.
***
کبوتر مسجد: آورده اند: پیش از آنکه «عبدالملک مروان» به خلافت برسد، همواره ملازم مسجدالحرام بود و به خواندن نماز و تلاوت قرآن مجید مواظبت داشت. او به اندازه ای به این کار توجه داشت که او را «حمامه المسجد»(کبوتر مسجد) می گفتند. روزی از روزها در مسجدالحرام نشسته و قرآن کریم را در دامن نهاده بود، در این حال حکم خلافت را دریافت کرد و بلافاصله قرآن را بر زمین گذاشت و گفت: اکنون از تو خداحافظی می کن، دیگر میان من و تو جدایی افتاد. راغب اصفهانی در «محاضرات الادبا» می نویسد: عبدالملک می گفت: من از کشتن مورچه ای مضایقه(دریغ) داشتم، ولی الان حجاج(ابن یوسف ثقفی) برای من می نویسد که گروه زیادی از مردم را کشته است و این خبر بر من هیچ اثر نمی کند. روزی «زُهَری» به عبدالملک گفت: شنیده ام شرب خمر(شراب خواری) می کنی؟ عبدالملک گفت: آری به خدا قسم شرب دما(خون آشامی) نیز می کنم.
***
شب اول قبر: علامه طباطبایی از «میرزا علی آقا قاضی» نقل کردند که ایشان فرمودند: در نجف اشرف نزدیک منزل ما، مادر یکی از دختران «افندی ها» فوت کرد. این دختر در مرگ مادرش بسیار گریه می کرد و با تشییع کنندگان تا قبر مادر آمد. آنقدر ناله کرد که تمام جمعیت منقلب شدند. قبر که آماده شد و خواستند مادر را در قبر بگذارند، دختر فریاد زد که من از مادرم جدا نمی شوم، هر چه خواستند او را آرام کنند مفید واقع نشد. صاحبان عزا دیدند اگر بخواهند دختر را به اجبار جدا کنند، بدون شک خواهد مرد. بالاخره بنا شد مادر را در قبر بخوابانند دختر هم پهلوی بدن مادر درون قبر بماند، ولی روی قبر را از خاک انباشته نکنند و فقط روی آن را با تخته ای بپوشانند و سوراخی هم بگذارند تا دختر نمیرد. هر وقت خواست از آن دریچه بیرون بیاید. دختر در شب اول قبر پهلوی مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند که ببینند بر سر دختر چه آمده است، دیدند تمام موهای سرش سفید شده است. علت را پرسیدند. گفت: شب هنگام دیدم دو نفر از ملائکه آمدند و در دو طرف او ایستادند و شخص محترمی هم آمد و وسط آنها ایستاد. دو فرشته مشغول سئوال از عقاید او شدند و او جواب می داد. از توحید سوال کردند، جواب داد: خدای من واحد است. از نبوت سوال کردند: جواب داد: پیامبر من محمد بن عبدا...(ص) است. سوال کردند: امام تو کیست؟ آن مرد محترم که وسط آنها ایستاده بود گفت: من امام او نیستم. در این حال آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش به آسمان زبانه کشید و من از وحشت به این حال که می بینید درآمده ام. مرحوم قاضی فرمودند: چون طایفه این دختر غیر شیعه بودند و این واقعه مطابق عقاید شیعه واقع شده است، آن دختر شیعه شد و تمام طایفه او نیز که افندی ها بودند به برکت این دختر شیعه شدند.

خسارت تصاعدی: دو دوست خسیس با همسران خود با اتومبیل به گردش می رفتند که ناگهان با یک کامیون تصادف کردند و چون تقصیر با راننده کامیون بود، در دادگاه محکوم شد. مرد اولی صد هزار تومان و مرد دومی پنجاه هزار تومان خسارت گرفتند. وقتی از دادگاه بیرون آمدند، مردی که پنجاه هزار تومان گرفته بود، از مردی که صد هزار تومان گرفته بود، پرسید: مگر ما یک نوع آسیب ندیده بودیم، پس چرا تو صد هزار تومان و من پنجاه هزار تومان گرفتم؟ مرد اولی جواب داد: برای اینکه من از فرصت استفاده کردم و تا آمدن کارشناس تصادفات، سر زنم را تا حد توانی که داشتم، شکستم!

Back to Top

پیاده سازی و طراحی توسط گروه نرم افزاری آنی